کمی دخترونه . کمی پسرونه و مابقی قضایا ...

 پسرک پرید لبه‌ی جوی آب و سعی کرد تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به راه‌رفتن. دخترک اما لبه‌ی دیگر جوی آب را انتخاب کرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فکر کرد اینجوری همیشه کنار هم هستند.
سرش را که بلند کرد، انتهای جوی آب در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یک چیز کاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر می‌رفتند، با فاصله یک جوی آب از هم. رسیدنی در کار نبود، حتی تا قیامت!


 

/ 3 نظر / 14 بازدید
همين نزديکا

رضا اميرخانی رو سرچ کردم تا رسيدم به اينجا غير از مطلبی که درباره ی اميرخانی نقل کردی چيزهای جالب ديگری هم خوندم پيروز باشی يا علی مدد!

عليرضا شفاه

اينا که دوتاشون دخترن!! :)