عدل يعني كه بخواهيم كه آدم بشويم ....

يك نفر اين جا هست

 كه سوالي دارد ...

چه كسي پاسخ گوست؟

چه كسي‌هست كه روشن‌كند اين‌ذهن‌مرا

 و بگويد كه چرا؟

كوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ

حرف ها رنگ به رنگ

و دريغا كه به هنگام عمل

مشت هامان خالي است

از همين روست كه هنگام شعار

هرچه مشت است گره خورده و بسته ست 

چشم ها هم خسته ست

چه كسي پاسخ گوست؟

ما چه كرديم به جز چند شعار و شب شعر؟

خوردن كيك و سن ايچ

يك تجمع سر پيچ

و تحصن و همايش

و آخر هم هيچ....

چشم وا كن و ببين !

دور فكر من و تو

حلقه هاي كپك است

دست هامان همگي بي نمك است .

همتي بايد كرد

تا كه آدم بشويم

دست برداريم ز شعر و زشعار

ز قيافه  ز  اِفه

همتي بايد كرد

مطمئن‌باش كه حل‌مي‌شود اين معضل‌عدل

اگر آدم بشويم

مطمئن باش كه آن پيرزن كور و فقير

آن پسر بچه ي تنها و يتيم

فقر را مي فهمند

عدل را مي دانند

قصه ي ما را هم

از همين روست به ما مي خندند

من و تو آمده ايم 

تا كه انسان بشويم

تا كه بگشاييم بند ها از پي هم

عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم

عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم

عدل يعني من و تو  ما بشويم

عدل يعني كه نقاب از رخ خود بر بكشيم

عدل يعني كه بخواهيم كه آدم بشويم ....

شعر از خانم ندا پيروي 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید