دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

انسانها همه از تنهایی میترسند ... کمی در باب تنهایی انسان
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤   کلمات کلیدی: تنهایی ،انسان ،خدا

 

دلتنگ غنچه ایم ، بگو راه باغ کو ؟؟

کمی در باب تنهایی انسان


گاهی چقدر انسانها تنها میشوند . چقدر تنها. هنگامی که میبینیم تنها شده ایم میترسیم.

 اصولا تنهایی چیست که آدمی از آن بیمناک است ؟ وچرا فرزندان آدم از آن میترسند؟  نمیدانم چرا .

از چه چیز تنها بودن میترسیم؟ از اینکه با خودمان، تنها روبرو شویم؟ از اینکه بی هیچکس شویم ؟

یا از اینکه در تنهاییمان، دلبستگی نداشته باشیم. نمیدانم . ولی اینقدر میدانم و حس کرده ام که فرزند آدم از تنها بودن میترسد.

 شاید دلیلش دلبسته بودن آدمیست . شاید به همین دلیل است که حتی آدم های تنها نیز برای خودشان همدم و مونسی می یابند تا با آن فراموش کنند تنهاییشان را .

من اما تا یادم می آید همیشه از تنها بودن و تنها ماندن واهمه داشته ام. فکر میکنم این خصلت آدمیست که به چیزی دل ببندد و روزگارش را با آن سپری کند و به محض انکه احساس کند دیگر چیزی برای دل سپردن به آن ندارد ، آن وقت است که غم تمام وجودش را میگیرد و میبیند که تنها شده است .

 این خصلت آدمی ست که از تنها بودن و تنها ماندن گریزان است و همه اشعار و موسیقی هایش را هم با این نوا کوک کرده است.

لطفا کمی به تنهایی فکر کنید ...

تنهایی بعضی ها اجباری ست و تنهایی بعضی ها اختیاری که ازش با تعبیر خلوت یاد میکنند.

بگذارید اصلا جور دیگری بگویم: آخرین باری که با خودت تنها بوده ای یا آخرین باری که با خدا ( فیبقی وجه ربک ) ( تنها کسی که پس از رفتن همه پیشت می ماند)  تنها بوده ای کی بوده است؟

گاهی که توی شلوغی آدم ها و کارها و عنوان ها با دنده پهار پیش میرم به خودم نهیب میزنم که :

 یادت باشد

 روزگاری میرسد که غیر از تو و خدایت کسی در خلوت اجباری تو پا نمیگذارد ...

 پس امروز مهیای خلوت و انس با او باش ...

 

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است