دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

زورو، پانیشر و حسین کرد شبستری
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠   کلمات کلیدی: زورو ،پانیشر ،حسین کرد شبستری ،قیصر

 

 زورو، پانیشر و حسین کرد شبستری

 

همیشه در طول تاریخ تمدن ها و ملت ها، بوده اند اسطوره هایی مردمی که فارغ از سازمان های رسمی انتظامی و نظامی، برای عدالت، با جنایت کاران و اشرار و یا حتی حاکمان فاسد مبارزه می کردند و حق مردم را ولو با توسل به زور میگرفته اند.

قهرمان هایی که در دل مردم هر عصر و روزگاری ، تقاصی بودند مردمی، از هر زورگوی شریری که روزگار را بر مردم سیاه کرده .

 آرزوی وجود مردی رویین تن و آهنین ، که برای عدالت می جنگد و آنجا که سیستم رسمی توانایی مقابله و ایجاد عدالت را ندارد، تک و تنها و ناشناس وارد میدان میشود و کار همه را یکسره میکند.

او به جای قاضی مینشیند، محاکمه میکند، حکم صادر میکند، خود نیز مامور اجرای حکم میشود و آن را به سرانجام میرساند. نوع حکم هم که همیشه مشخص است : مرگ .

قصه ها و اسطوره ها ، تسکین آلام مردمی ستمدیده اند که  انتظار آمدن چنین مردی را میکشند و آرزو میکنند " ای کاش چنین مردی می آمد و تقاص ما را از ظالمان زورگو میگرفت. "

و این ابر مرد افسانه ای مرز و جغرافیا نمیشناسد. سفید و سیاه و زرد و سرخ .همه ملت ها در همه اعصار زندگی بشر آنجا که خود از پس مبارزه و انتقام برنمی آمدند، آرزوی آمدن مرد عدالت را میکشیده اند..

زورو ، بت من ، اسپایدر من ، سوپر من ، پانیشر ، حسین کرد شبستری ، سمک عیار ، عیاران ، قیصر ( کیمیایی ) .

آیا چنین مردی هست؟ نمی دانم.

آیا بالاخره خواهد آمد؟ نمی دانم.

آیا این آرزو به واقعیت تبدیل میشود؟ نمی دانم.

آیا ستمدیدگان را، زنان و دختر بچه ها را شادمان خواهد کرد؟ نمی دانم.

آیا روزگار فاسدان و اشرار عالم را سیاه خواهد کرد و ترس را بر چهره سیاهشان خواهد افکند؟ نمی دانم.

فقط میدانم اگر نیاید، چه آرزوها که به گور نرفته و چه گریه ها که بی تسکین مانده و چه انتقام ها که بی منتقم مانده.

 

أین المعد لقطع دابر الظلمه

(کجاست آنکه دست های ظالمان را قطع میکند)

أین قاصم شوکه المعتدین

(کجاست آنکه عظمت زورگویان را میشکند)

أین مبید اهل الفسوق والعصیان و الطغیان

(کجاست آنکه اهل فساد و زورگویی را نابود میکند)

أین معز الاولیا و مذل الاعداء

(کجاست آنکه پاکان را عزیز و ظالمان را ذلیل میکند)

أین الطالب بدم المقتول بکربلا

(کجاست آنکه انتقام خون پاکان کربلا را بگیرد)

                                                                                                                                         

وکاش مرد غزل خوان شهر برگردد

به زیر بارش باران شهر برگردد

هنوز منتظرم کسی خبر آرد

که باز یوسف کنعان شهر برگردد

وکاش این برکت، این حضور دور از دست

به سفره های خالی این شهر خسته برگردد