دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

عدل يعني كه بخواهيم كه آدم بشويم ....
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۱   کلمات کلیدی:

يك نفر اين جا هست

 كه سوالي دارد ...

چه كسي پاسخ گوست؟

چه كسي‌هست كه روشن‌كند اين‌ذهن‌مرا

 و بگويد كه چرا؟

كوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ

حرف ها رنگ به رنگ

و دريغا كه به هنگام عمل

مشت هامان خالي است

از همين روست كه هنگام شعار

هرچه مشت است گره خورده و بسته ست 

چشم ها هم خسته ست

چه كسي پاسخ گوست؟

ما چه كرديم به جز چند شعار و شب شعر؟

خوردن كيك و سن ايچ

يك تجمع سر پيچ

و تحصن و همايش

و آخر هم هيچ....

چشم وا كن و ببين !

دور فكر من و تو

حلقه هاي كپك است

دست هامان همگي بي نمك است .

همتي بايد كرد

تا كه آدم بشويم

دست برداريم ز شعر و زشعار

ز قيافه  ز  اِفه

همتي بايد كرد

مطمئن‌باش كه حل‌مي‌شود اين معضل‌عدل

اگر آدم بشويم

مطمئن باش كه آن پيرزن كور و فقير

آن پسر بچه ي تنها و يتيم

فقر را مي فهمند

عدل را مي دانند

قصه ي ما را هم

از همين روست به ما مي خندند

من و تو آمده ايم 

تا كه انسان بشويم

تا كه بگشاييم بند ها از پي هم

عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم

عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم

عدل يعني من و تو  ما بشويم

عدل يعني كه نقاب از رخ خود بر بكشيم

عدل يعني كه بخواهيم كه آدم بشويم ....

شعر از خانم ندا پيروي