دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

ما دیگر ایوب نیستیم...
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤   کلمات کلیدی:

     

آن‌ اکسیر مقدس

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخی‌اش‌ را دوست‌ نداشتیم. نمی‌دانستیم‌ که‌ دواست. دوای‌ تلخ‌ترین‌ دردها. نمی‌دانستیم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ کردیم. شیطان‌ از دستمان‌ دزدید. بی‌طاقت‌ شدیم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوی‌ شکایت‌ گرفت‌ و گلایه...‌و تازه‌ فهمیدیم‌ نام‌ آن‌ اکسیر مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ دادیم، «صبر» بود.
***
دیگر عزم‌ آهنی‌ و طاقت‌ فولادی‌ نداریم، دیگر پای‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگی‌ نداریم. انگار ما را از شیشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. برای‌ شکستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نیست. ما با هر نسیمی‌ هزار تکه‌ می‌شویم. ترک‌ می‌خوریم. می‌افتیم، می‌شکنیم، می‌ریزیم‌ و شیطان‌ همین‌ را می‌خواست.
خدایا، ما را ببخش، این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست. ما دیگر ایوب‌ نیستیم.
از اینجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بی‌حوصله‌ایم. ما پیش‌ از آنکه‌ راه‌ بیفتیم، خسته‌ایم. از ناهموار می‌ترسیم، از پست‌ و بلند می‌هراسیم، از هر چه‌ ناموافق‌ می‌گریزیم.
شانه‌هایمان‌ درد می‌کند، اندوه‌های‌ کوچکمان‌ را نمی‌توانیم‌ بر دوش‌ کشیم، ما زیر هر غصه‌ای‌ آوار می‌شویم، توی‌ سینه‌ ما جا برای‌ هیچ‌ غمی‌ نیست.
خدایا، ما را ببخش. این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست، ما دیگر ایوب‌ نیستیم.
***
خدایا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اکسیر مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را.