دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

سیری در اندیشه جورج زیمل
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦   کلمات کلیدی: نظریات جامعه شناسی ،زیمل ،روش تحقیق ،تفهم گرایان و کنش متقابل نمادین

 

 

بررسی آراء، اندیشه ها و نظام معرفت شناختی

جورج زیمل

 

 

مقدمه:

در این نوشتار، کوشیده ام تا با بررسی نظام معرفت شناسی گئورگ زیمل ، به سوالات هشتگانه در باب معرفت شناسی وی، پاسخ گویم.

نقل قول از این مقاله فقط با ذکر نام نویسنده و منبع مجاز می باشد.

 .......................................................

 بررسی آثار وآراء گئورگ زیمل این حقیقت را نمایان می سازد که هسته مرکزی اندیشه وی مبتنی بر دواصل اساسی است.

الف) اصل دوگانه گرایی(dualisme) یا دیالکتیک بدون سنتز

ب) اصل کنش متقابل گرایی

به نظرمی رسد ساخت تفکر وی، منبعث از این دو عنصر اساسی اند. دوگانه گرایی نوکانتی (تضاد میان صورت ها (forms )ومحتواها (contents) ) وهمچنین ویتالیسیم برگسونی(اصل کنش متقابل).

او خود در بررسی معنای تاریخ می گوید: «معنای تاریخ عبارتست از صورت بندی واقعه تجربه شده بر مبنای مقولات پیشین ذهنی، به  همان سیاق که طبیعت معنایش صورت بندی ماده است بر حسب مقوله های ادراک حسّی... این جدا سازی میان صورت و محتوای تابلوی تاریخی که به شیوه ای صرفاً معرفت شناسانه به آن رسیده ام، سپس به عنوان یک اصل روشمند درحوزه یک علم خاص ادامه یافت. من به برداشت جدیدی از جامعه شناسی دست یافته ام که باجدا سازی صورتهای جامعه زیستی از محتوایش، یعنی محرک ها، هدف ها، محتواهای عینی، که تنها پس از آنکه افراد آنها رادرکنش های متقابلشان پذیرفتند، اجتماعی می شوند. من این نوع کنش متقابل را به عنوان موضوع یک جامعه شناسی ناب در کتابم شرح داده ام... مفاهیم اساسی حقیقت، ارزش ، عینیت و غیره در نگاه من ، کنش های متقابل محتواهای یک نسبیت گرایی هستند که معنایش دیگر انحلال شکاکانه هر موقعیت ثابت نبوده، بلکه درست برعکس از یک راه برداشت جدید از موقعیت ثابت، تضمینی ست در برابر این انحلال. این اصل کیهانی و معرفت شناختی نسبت گرایی که وحدت ارگانیک کنش متقابل را جانشین وحدت جوهری بازنمایی دنیا می کند، با برداشت شخصی من از متافیزیک مرتبط است. »  (رک: جامعه شناسی زیمل، فردریک واندنبرگ ، ترجمه نیک گهر، ص 22)

به نظر می رسد محتوای تفکر زیمل در مفهوم دوگانه گرایی (صورت، محتوا) دو گانگی درکنش متقابل یا دیالکتیک بدون سنتز خلاصه می شود. به وِرس ، جامعه شناس هلندی معتقد است که ترکیب دیالکتیک نئوکانتی و ویتالیسم برگسونی مایه وحدت تفکر زیملی است. زیرا هم اساس معرفت شناسی نسبی
گرایانه‌اش می باشد و هم  محور جامعه شناسی صوری اش و هم متافیزیک ویتالیستی اش. (همان ص 25)

او معتقد است که تاریخ از رهگذار دیالکتیک فرم و محتوا به پیش می رود و فرایندی را طی می کند که در آن فرم و محتوا به یکدیگر بدل می شوند. پیوستگی در تاریخ ممکن نبود اگر محتوایی واحد ( برای مثال، حکومت) به فرم ها و صورت های متفاوت ( اریستوکراسی، دیکتاتوری، دموکراسی) ظاهر نمی شد ، و در صورتی که فرمی واحد ( رهبری استبدادی) محتواهای گوناگون ( خانواده، دولت، کلیسا) را شکل نمی داد. (رک: مقالاتی درباره دین، گئورگ زیمل ، ترجمه مسمی پرست، ص 17)

زیمل از تضاد دیالکتیکی میان صورت ها و محتواها – که به عنوان نخستین اصل دوگانگی به تفکرش ساخت می دهد –  جامعه شناسی کنش متقابل گرایانه (صورت های جامعه زیستی) را پیشنهاد می کند .

زیمل تفکری پویا درباره کلیت زندگی پیشنهاد می کند که بر تحلیلی غیرسیستماتیک(غیرنظام مند) مبتنی ست ومیان اشیای ظاهری، ارتباطات قیاسی و روابط کنایی برقرار می کند وآنها را به عنوان نمایندگان نمادی معنای کلی زندگی تفسیر می کند. چون برای تحلیل، سیستمی معرفی نمی کند که کلیت دنیا را یکجا معرفی نماید، بنابراین درصد برمی آید تا کلیت را با قرار دادن نزدیک ترین اشیاء در کنار هم به چنگ آورد. راهی که پیش از او نیچه نیز طی کرده بود. زیمل کلیت را نقطه عزیمت نمی دانست بلکه معتقد بود باید پس از پرسه زدن های قیاسی به عنوان نقطه مقصد دست یافت.( جامعه شناسی زیمل. ص 17)

او معتقد است که غنای امر واقعی، نامتناهی ست . نمی توان آن را آنطورکه در واقعیت است توصیف کرد، چون که نمی توان کلیت اش را آنگونه که هست و با تمام ابعاد و جزییات توصیف نمود. امر واقعی تنها از راه چشم اندازهای چندگانه و متفاوتی که هرکدام منظری از زندگی را معنا می کنند، بدون آنکه به معنای کل دست یابند، قابل فهم است. هیچ کدام از  چشم اندازهای منفرد، به تنهایی بازتاب دقیق واقعیتی نیست که بررسی می کند... بلکه هر چشم انداز بازسازی مجدد جزیی از واقعیت راعرضه می کند، ولی هرگز به کل واقعیت دست نمی یابد.(همان ص 20) او بر این باور است که برای درک صحیح واقعیت، لازم است چشم اندازها را چند برابر کنیم تا واقعیت را ازهمه زوایا مشاهده نموده باشیم. آنچه خطاست این است که یافته های یک چشم انداز که یک واقعیت جزیی ست به یک واقعیت مطلقاً معتبر و کامل تعمیم داده شود.

او واقعیت را ، تقسیم شده میان امر سوبژکتیو و امر ابژکتیو می داند و معتقد است لازم نیست میان این دو ضرورتا گسستی همیشگی باشد. او به قلمرو سومی اشاره می کند که با تعامل آدمیان پدید می آید و می تواند به مثابه پلی عمل نماید. (مقالاتی درباره دین، ص 17)

زیمل همانند کانت، برخلاف واقع گرایان، بر خصلت ساختی بودن شناخت تاکید می ورزد، او معتقد است : حقیقت مناسبت ذهن با واقعیت نیست. بلکه ساختن حتی بازساختن واقعیت برمبنای دیدگاهی خاص است که به پاره های واقعیت به صورت تعین یکپارچه ای سازمان می دهد.

به لحاظ روش شناسی، وی علاقه وافری به استدلال قیاسی دارد. همچنین او خود به قضایای که مطرح میکند، به کمک مثال تجربی که به دقت از منابع بی پایان تاریخ و انسان شناسی تطبیقی برگزیده است، جان می بخشد.

او همانطورکه خودش اعتراف می کند می توانست به خوبی از مثال های تخیلی نیز استفاده کند ولی او از داده های عینی و تجربی به عنوان شاهد مثال برای قیاساتش استفاده می نمود.

زیمل در روش بررسی تاریخی معتقد است که: تاریخ در وهله اول به عنوان مطالعه(صورت بندی دست دوم) رویدادهای گذشته توسط مورخ و نیز صورت بندی (دست اول) خود این رویدادها توسط کنشگران تاریخی است. پس تاریخ نمایش عروسکی نیست که از بیرون بتوان مشاهده کرد و بر مبنای چشم انداز عینی شخص ثالث به تحلیل آن پرداخت ، بلکه تاریخ فرآیندی ست که سوژه ها (با آگاهی و اراده) آن را می سازند و برهمین اساس بایستی بر مبنای دیدگاه اول شخص آن را تحلیل نمود.

بنابراین زیمل نتیجه می گیرد که موضوع تاریخ ، سوژه (فرد) است که افراد به صورت افراد جمعی (مثلاً ایتالیایی ها) موضوع تاریخ هستند. در نتیجه کار مورخ را درون فهمی (Verstehen) محتواهای فیزیکی افراد تعریف می کند.

زیمل تفهم کنشگر را ، ادراک شخصیت کنشگر به مثابه واحد معقول و یگانه می داند. در واقع سعی زیمل بر این است که (وقایع اجتماعی) را نه به (واکنش های فردی) بلکه به (کنش های متقابل میان افراد) برگرداند.

برای زیمل، تفهم بیشتر از بازسازی دلایل، متضمن درک یکپارچه شخصیت است.((مسیر تفهم ازکل به جزء و از واحد به عنصر است))

به نظر می رسد که جامعه شناسی تفهّمی زیمل، اختصاصاً تأویلی(hermeneutique) و تفسیری(interpretative) است و نه تبیینی (explicative) .

از منظری دیگر ، جامعه شناسی زیمل پیوسته با یک رهیافت دیالکتیکی همراه است . رهیافتی که ارتباط متقابل و پویا و نیز درگیری های واحدهای اجتماعی مورد تحلیل او را نشان می دهد. او در سراسر کارهایش بر پیوستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تاکید می ورزید. از منظر وی فرد اجتماعی شده همواره در ارتباطی دوگانه با جامعه باقی می ماند. از یک سو در جامعه عجین شده و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد. فرد هم درون جامعه قرار دارد و هم بیرون آن. او هم برای خود زندگی می کند و هم برای جامعه.  انسان اجتماعی چنان نیست که بخشی از او اجتماعی و بخشی دیگر فردی باشد، بلکه وجود او با یک وحدت بنیادین شکل می گیرد که نمی توان آن را ، جز با روشی دیالکتیکی و ترکیب و تطابق دو بعد به ظاهر متناقض و متضاد دریافت.  او معتقد است انسان هم محصول جامعه است و هم زندگی اش از یک کانون مستقل و خود مختار سرچشمه می گیرد. تاکید زیمل بر رابطه دیالکتیکی همه جایی میان فرد و جامعه، تمامی اندیشه جامعه شناختی او را تحت تاثیر خود دارد. او عجین شدن در شبکه روابط اجتماعی را سرنوشت گریز ناپذیر بشر می داند و می گوید: جامعه هم پیدایش فردیت و خودمختاری انسان را روا می دارد و هم از آن جلوگیری می کند. از دید او ، اجتماع همیشه با هماهنگی و کشمکش، جذب و دفع، عشق و نفرت همراه است و این خود نیازمند فهمی دیالکتیکال است. ( رک: زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی. لوییس کوزر . ترجمه محسن ثلاثی. ص 256)

زیمل هیچگاه یک جهان اجتماعی بدون درگیری و بدور از برخورد را تصور نکرده بود که در آن ، کشمکش میان افراد و گروه ها برای همیشه محو شده باشد. به نظر او ستیز در ذات زندگی اجتماعی نهفته است و نمی توان آن را از زندگی اجتماعی ریشه کن کرد.

او می گوید: یک جامعه خوب، جامعه بدون کشمکش نیست، بلکه برعکس، چنین جامعه ای سرشار از انواع درگیری های متقاطع میان اعضایش است.صلح و دشمنی، درگیری و آرامش ملازم یکدیگرند. سنت شکنی و سنت خواهی، هردو بخش های سازنده دیالکتیک ازلی زندگی اجتماعی اند. به نظر وی تفاوت قایل شدن میان جامعه شناسی نظم و جامعه شناسی بی سامانی و تفکیک الگوی هماهنگی از الگوی درگیری، کار درستی نیست. زیرا این ها در واقعیت امر جدا از هم نیستند، بلکه تنها جنبه های صوری متفاوتی از یک واقعیت اند.

او معتقد است که تضاد باید شکلی از جامعه زیستی شناخته شود، زیرا که حداقل دو نفر را به هم مرتبط می کند. تضاد نتیجه ی « عوامل جداکننده » مانند عشق و تنفر ، حسادت و ایثار است و تلاشی ست برای حل اختلافات پدید آمده و حفظ وحدت جامعه، حتی اگر از طریق حذف یکی از دو طرف باشد. واگرایی(تضاد) و هم گرایی ( همکاری) هردو شکل های جامعه زیستی اند، که نقطه مقابل هر دوی آنها، بی اعتنایی ست. تضاد، خود جنبه های مثبت و منفی را ترکیب می کند، و جامعه لزوما محصول نیروهای همگرا و واگراست. تضاد اگرچه در سطح فردی ممکن است در مواردی مخرب باشد، ولی در سطح اجتماعی، لزوما مخرب نیست. ( رک: نظریه اجتماعی کلاسیک. یان کرایب. ترجمه شهناز مسمی پرست. ص 275)

نوع نگاه زیمل به جامعه متفاوت از هم عصران و اخلاف فکری اش است. او برخلاف دوست هم عصرش، ماکس وبر از سنت فایده گرایانه تبعیت نمی کند بلکه بیشتر به دیلتای، هوسرل وریکرت نزدیک می شود.

زیمل پدیدار بودن پدیده های اجتماعی را قبول دارد و برخلاف امیل دورکیم آنها را به مثابه اشیاء ملاحظه نمی کند و به ارادی و اختیاری بودن رفتار انسانها اعتقاد کامل دارد.

او پدیده های اجتماعی را به عنوان نتیجه کنش های متقابل روزمره ای که افراد را با هم مرتبط می کند، تفسیر می نماید.

زیمل برخلاف مکتب ارگانیسم و ایده آلیسم و متفکرانی چون کنت و اسپنسر ، جامعه را همانند یک چیز یا ارگانیسم در نظر نمی گرفت و نیز آن را برچسبی برای پدیده ای نمی دانست که وجود خارجی ندارد، بلکه او جامعه را بافت پیچیده ای از روابط گوناگون افرادی می دانست که پیوسته در کنش متقابل با یکدیگرند، و میگوید: (( جامعه همان نامی ست که به تعدادی از افرادی که از طریق کنش متقبل، به یکدیگر پیوسته شده اند. ساختارهای « فرا فردی» مانند دولت ، خانواده ، کلان ، شهر ، یا اتحادیه کارگری ، تنها تبلورهایی از این کنش متقابل اند که ممکن است حتی صورتی مستقل و پایدار به خود گرفته و همانند قدرت های بیگانه با افراد روبرو شوند... اجتماع چیزی نیست جز الگوها و صورت های ویژه ای که انسانها از طریق آنها با یکدیگر ارتباط و همبستگی پیدا می کنند )) . ( همان. ص 248)

گرچه وی ساختارهای نهادی بزرگتر را موضوع شایسته بررسی جامعه شناختی می دانست ، اما باز ترجیح داده بود که بیشتر کارش را به بررسی پدیده هایی اختصاص دهد که خود ، آنها را « کنش متقابل اتم های جامعه » خوانده بود. او بیشتر به بررسی الگوهای بنیادی کنش متقابل افراد پرداخته بود و معتقد بود که این الگوها پایه های تشکل های اجتماعی بزرگتر را می سازند. بر همین اساس، او موضوع شایسته جامعه شناسی را توصیف و تحلیل صورت های ویژه کنش های متقابل بشری و تبلور آنها در ویژگی های گروهی می داند.

او معتقد است با الهام از روش های انسان شناسی، جامعه شناسی نیز باید مفاهیم  اش را به گونه ای تصریح یا آشکار نماید که مصادیق عینی شان چونان دستاوردهای پیوسته فعالیت های هماهنگ شده زندگی روزمره جلوه کند. اگر مفاهیم جامعه شناسی مصادیق تجربی نداشته باشد، باید آنها را از سنخ توهمات دانست و از گفتارهای جامعه شناختی حذف کرد.

همچنین او می گوید: ((همانطورکه هندسه ، هستی اش را مدیون توانایی انتزاع کردن اشکال فضایی از چیزهای عادی ست ، جامعه شناسی هم اگر می خواهد چیزی جز و بیشتر از یک نام کلی برای تمامی علوم انسانی بشود، اگر می خواهد یک علم تخصصی و مستقل بشود، باید با روش استقرایی به طور منظم به انتزاع و استخراج  صورتهای جامعه زیستی از محتواهایشان بپردازد.))

در مجموع در آثار زیمل ، (دیالکتیک بدون سنتز، تضاد، دوگانه گرایی، کنش متقابل ، استقراء ، قیاس ، تفسیرگرایی و تفهم گرایی ، تاریخ گرایی ، عینیت گرایی، نسبی گرایی) از واژه ها و مفاهیم پرکاربرد به لحاظ معرفت شناسی و روش شناسی برای فهم پدیده های اجتماعی هستند.

 

 منابع: 

 مقالاتی درباره دین، گئورگ زیمل. ترجمه شهناز مسمی پرست. نشر ثالث . 1388

نظریه اجتماعی کلاسیک. یان کرایب. ترجمه شهناز مسمی پرست. نشر آگه. 1382

جامعه شناسی زیمل، فردریک واندنبرگ ، ترجمه عبدالحسین نیک گهر. نشر توتیا.1386

زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی. لوییس کوزر . ترجمه محسن ثلاثی. نشر علمی. 1383

مقالاتی درباره تفسیردرعلم اجتماعی. گئورگ زیمل. ترجمه شهناز مسمی پرست. سهامی انتشار. 1386