دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

مگذار که ابلیس از این فتنه به قهقاه بیفتد
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

 

 

 

للحق ؛

 

اول :

ایران من! ای کشور آیین و نیایش

از چشم تو مگذار که الله بیفتد

 

 دوم : 

دلتنگ غنچه ایم ، بگو راه باغ کو

در راه مانده ایم ، خدایا چراغ کو

 

سوم : روحت شاد حاج آقا روح الله که نیستی و این روزها را ببینی . روزهای غربال دوباره دهر. روزهای اظهر من الشمس را . روزهای حسین حسین شعارشان ... .

این روزها یاد سختی های اسیری زینب می افتم و آن دردانه که فرمود : اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید .

 

چهارم : زمانه آزمون است و فتنه ، که گاه ما را به خوشی می آزمایند و گاه به بلا ، گاه به غلط درآمدن محاسبات ذلیلانه آدمی پیش نفس خودش و گاه به جرات ابراز تنفر از شکستن ارزش ها و آرمان ها توسط  دوستان و حامیان .

گر مرد رهی میان خون باید رفت ...

 

پنجم : نگرانم . نگران اینکه خدا نکند به بهانه این هوچیان خالی از شعور و اندیشه که آتش بیار غائله شده اند ، هر ندای اعتراضی و نقدی ، به نفاق و ضدیت با اصول متهم شود و جامعه به ظاهر یکدست شود و کسی جرات حرف مخالف پیدا نکند ، و آمان از جامعه راکد و آب بی پویش .

 

تمت :  

 

مگذار که این قافله از راه بیفتد

 این قافله از راه ، به ناگاه بیفتد

 

 می‌ترسم از این زخم ، که بی‌بخیه بماند

 آن‌قدر، که یک مرتبه خون راه بیفتد

 

  می‌ترسم از این مضحکه تفرقه، مگذار

 ابلیس از این فتنه ، به قهقاه بیفتد

 

  مگذار نگینی که منقش به نقیب است

 در چنبر انگشتر بدخواه بیفتد

 

 مولایی و مردی کن و مگذار، پس از این

 در بین رجال این همه اشباه بیفتد

 

ایران من! ای کشور آیین و نیایش

 از چشم تو مگذار که الله بیفتد

  

 

 

  • شعر بالا از مرتضی امیری اسفندقه  و عکس بالا با اجازه دوست عزیزم ، وثیق عزیز بود .