دل نگرانی های یک خرده جامعه شناس

لطفا این وبلاگ را با نرم افزار Mozilla مشاهده بفرمایید. درغیر اینصورت صفحات کامل باز نمیشوند.

- قسمت اول - سوالاتی در باره نياز به ازدواج در سنين مدرسه
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧   کلمات کلیدی:

.

قسمت اول

 ـ‌  به بابام بگین من زن میخوام  ـ

دیروز مشاور یک مدرسه اینو برام تعریف کرد که توی یه نظر سنجی که در مدرسشون انجام داده بوده و از پسرهای دبیرستانی پرسیده بوده : دوست دارین ما از طرف شما به والدینتون چی بگیم ؟ اونا هم جواب داده بودن : بهشون بگین ما زن میخوایم

وقتی برام تعریف کرد٬ مرده بودم از خنده ولی ناظمشون حرف حکیمانه ای زد که تا الان ذهنمو به خودش مشغول کرده . گفت : من وقتی نتایج پرسشنامه را دیدم خیلی خوشحال شدم . چون بچه ها اولا راستش را نوشته بودن و اگه غیر از این مینوشتن غیر طبیعی بود.اقتضای سنی اونا همینه . تا اینجای قضیه اصلا حکیمانه نبود  حکمت قصه اینجاست که گفت ما راه ازدواج راحت و آسون را برای جوونا سخت کردیم  بجاش راه ارتباط دوستانه خارج از خانواده و مخفیانه را براشون آسون کردیم . آخیییییییییییییییییییییییییی

بعدا که با خودم تنها شدم روی این قضیه بیشتر فکر کردم که

اولا اینکه بدون پرده پوشی باید  این واقعیت را قبول کنیم که نیاز به جنس مخالف در این دوره سنی وجود داره ـ ۱۶تا ۳۰ ساله در پسر ها و ۱۱تا ۲۵ در دختر ها  ـ و مثل سایر نیاز های انسان باید درست و به موقع پاسخ داده بشه .نیازی مثل نیاز به آب و خوراک و امنیت و محبت که باید به موقع و درست به آن پاسخ داده بشه وگرنه عواقب بدی برای فرد و در نتیجه جامعه خواهد داشت .

دوم اینکه  پاسخ خانواده ها به این نیاز و گرسنگی بچه هاشون چی باشه ؟ ازدواج یا ارتباط ؟

سوم اینکه  آیا ازدواج در سنین پایین تر مناسب هست یا نه ؟ اینکه اونا هنوز مسئولیت پذیر نشدن و به بلوغ اقتصادی هم نرسیدن و توان اداره خانواده را ندارن 

چهارم اینکه اگه ازدواج مناسب نیست آیا ارتباط دوستانه دختر و پسر و رفع نیاز از این راه تا زمان آمادگی برای ازدواج مناسبه یانه ؟

پنجم اگه هیچ کدوم از این دو راه مناسب نیست  پس باید برای این دوران نیاز وگرسنگی بچه ها چه راهی را برگزید ؟

.

.

.

.

من به جواب هایی رسیدم که دفعه بعد مینویسم . اینکه نتایج من درست هست یا نه را باید بررسی کرد ولی شما هم روی سوالام  فکر کنین . اینکه باید راهی را برگزید تا هم از لحاظ جامعه شناختی و هم از لحاظ روانشناختی و هم از لحاظ شرعی قابلیت تطابق با فرهنگ جامعه ما را داشته باشه

منتظر جوابام باشین

یاعلی


 
من و تو : انبار علوم بی حاصل ؟
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٧   کلمات کلیدی:

سلام

تا حالا فکر کردین درس هایی که در دوره راهنمایی ـ دبیرستان ـ و بعضا دانشگاه خوندین امروز به چه درد تون میخورن ؟

چه توانایی به شما دادند؟ در زندگیتون چه نیازی را ازتون رفع کردن ؟ در زندگی اجتماعی و در صحنه واقعی روابط انسانی چه کمکی به شما میکنن ؟

شاید هنوز پژوهش شایسته ای در این مورد صورت نگرفته باشه که محتوای دروس در مقاطع مختلف تحصیلی تا چه اندازه برای یادگیرندگان مفید بوده و کارایی داشته اند .

اما من در مورد خودم میتونم این بررسی را انجام بدم . شما هم همینطور 

من فکر میکنم خواندن یا نخواند جدول مندلیف شیمی هیچ نیازی از امروز من را برآورده نمیکنه

 فرمول های سینوس ریاضی اصلا به یادم نمونده و اوزان سخت عروض و قافیه برام بی معنی شده باشن

پس چه فایده ای داشته مدرسه ای با این حجم مطالب درسی که امروز برای من هیچ کاربردی ندارند . باید میخوندمشون چون باید در امتحانات پاس میشدند . باید تا پای کنکور دانشگاه نگهشون میداشتم و بعد از قبولی...... هورااااااااااااااااااااااااااااا . همشون شیفت و دیلیت شدن

اینکه در دوران مدرسه دانش آموزان باید چه درس هایی با چه حجم از مطلب و با محتوایی بخونن

همش بر میگرده به اینکه 

 سیاست گذاران آموزشی چه هدفی را برای یادگیری این دروس در نظر گرفتن

خیلی کوتاه اینکه فلسفه یادگیری ریاضی برای دانش آموز دبستانی چه باشه و چه نباشه

همینطور مقاطع دیگه با دروس دیگه

اینکه آیا باید دانش آموز در مدرسه اجتماعی شود و با قواعد و هنجار های اجتماعی آشنا شود تا در آینده زندگی اش با آنها دچار مشکل نشود . اینکه حرفه ای در سطح مقدماتی بیاموزد 

یا اینکه فرمول ثقیل فیزیک حفظ کند و روش انتگرال گیری را بلد باشد . بدون در نظر گرفتن این نکته که ممکن است او پس از پایان دوران تحصیلش به بازار کار آزاد روی بیاورد 

یعنی به جای اینکه نوجوان ما اجتماعی شود تبدیل شود به یک انبار بزرگ از مقدمات علوم گوناگون 

مثلا من همیشه از خودم میپرسیدم چه نیازی هست که من که میخواستم در دانشگاه

جامعه شناسی بخوانم آنهمه تاریخ ادبیات حفظ کنم . یا شمایی که میخواستی کامپیوتر بخوانی آنهمه شیمی و زیست بخوانی

بهر حال در ساختار اجتماعی وظیفه اجتماعی کردن و آموزش بر عهده نهاد های آموزشی گذاشته شده و به نظر من ما باید به چیز های دیگری بپردازیم که برای آتیه اجتماعیمان نیاز داریم . نیاز داریم تا نا هنجاری های اجتماعی را کمتر کنیم و....

نیاز داریم تا نوجوانمان حد اقل با یک حرفه کاری آشنا شده باشد تا بعد از پایان تحصیلش

حداقل های یک حرفه را بداند

مثلا چه ایرادی داشت من بجای آنهمه فیزیک کمی از اصول برق یا مکانیک را یاد میگرفتم . بالاخره حتی اگر وارد دانشگاه هم میشدم یک حرفه ای بلد بودم

بهر حال من فکر میکنم ساختار آموزشی ما باید کمی خانه تکانی کند


 
به همین راحتی ولم کردی ؟؟؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠   کلمات کلیدی: روابط دختر و پسر

داشت گریه می کرد .التماس هایش دل را آتش می زد 

من نزدیک کیوسک تلفن منتظر ایستاده بودم که صداش را شنیدم .

صدای دخترانه ای که می گفت

((  امیر خیلی نامردی ٬ به همین راحتی ولم کردی ٬ آخه من چیکار کردم که دیگه نمی خوای منو ببینی ))

 وانگار پسری که آنطرف خط تلفن بود برایش گریه وبغض مداوم دختر هیچ اهمیتی نداشت

دختر پاهایش را روی زمین می کوبید . کلافه بود گریه می کرد .آنقدر کلافه بود که توجهی به دورو برش نداشت وفقط التماس میکرد

سرش را به شیشه کیوسک تلفن تکیه می دادو گاهی به آن می کوبید

وباز هم گریه . وبازهم بغض .....

 

.................................................................................

حتما شما هم بارها چنین صحنه ای را دیدین.وضعیتی که  چند سالیه که بیشتر به چشممون میاد .

نمیدانم . شاید از نتایج دوران گذار از سنت به مدرنیته است . شاید یه ناهنجاری اجتماعی ناشی از عدم تعریف فرهنگی باشه . شایدم از هرج و مرج ارتباطات اجتماعی .

نتیجه هر کدام از اینها که باشد آنچه برای من بیشتر اهمیت دارد آدمها هستن  

ظلمی که بر این دختر و هزارانی چون او میره با هیچ دلیلی قابل تحلیل نیست

اینکه آدم کسی را امیدوار کنه به آینده ای واهی ، دلبری کنه از یه آدمی که دنبال تکیه گاه میگرده

وبعد ولش کنه به امان خدا ، شاید کمتر از جنایت نباشه .

گاهی باید عینک فلسفی و جامعه شناختی مونو برداریم و با عینک انسانیت به اوضاع نگاه کنیم

به آدم ها  ، به ضعف هاشون ، به دل شکستگی هاشون  ، به امیدواری هاشون

خدا قبل از علم بهمون انسانیت بده تا ظلم نکنیم و به آدم ها انسانی نگاه کنیم

یا علی


 
فرشته فراموش کرد...
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥   کلمات کلیدی:

  

 

 

فرشته فراموش کرد...

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه

دلم بی تاب تجربه ای زمینی است

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم

 این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد

 او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود

 اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد

 و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛

 نه بالش را و نه قولش را

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

شما فکر میکنید فرشته میتونه برگرده ؟؟؟

تو بالهات را کجا گذاشتی فرشته آسمونی؟؟؟

متن داستان با کمی تغییراز عرفان نظر آهاری بود